واحه ای در لحظه - واگویه های بانوی آفتاب
پشت هیچستانم،روزی بیرون می یام. روزی که خورشید بتابه و من به سوی آفتاب زندگی م اوج بگیرم.
می فشارم در میان سینه دل را بی شکیب
در تپیدن راه بر این مرغ بسمل بسته ام
می کنم اندیشه ی ایام عمر رفته را
بی سبب شیرازه بر اوراق باطل بسته ام . . .
شفیعی کدکنی
سلام
این یه داستان نیست یه زندگیه
زندگیه یه دختر که نه یه زن نه اصلا یه آدم
که یه روز صبح از خواب بیدار شد و فهمید که مرده
که فهمید سالهاست مرده
خیلی فکر کرد ببینه مردنش از کی شروع شد. این فکر کردن خیلی طول کشید، تا اینکه یادش اومد
یادش اومد روزی که تصمیم گرفت دیگه خودش نباشه، روزی که خواست نه بر اساس دل که بر طبق مصلحت زندگی کنه
روزی که فکر کرد باید بجنگه برای حفظ اونچه که خودش خواسته
روزی که دیگه بخاطر خودش و خواسته هاش و دلش زندگی نکرد
روزی که اجازه داد خواسته ای دیگران و رضایتشون بشه تمام هدفش
دقیقا از همون موقع شروع کرد به مردن
روزی که فهمید مرده، رفت جلوی آینه
و از تصویری که دید ترسید
تصویر یک زن، یک زن پیر و دل مرده
یک زن با صورت و بدن پف کرده و با خطوطی عمیق در صورت
با نگاهی غمگین و چهره ای خسته
همون جا بود که فهمید مرده.
روزی که فهمید مرده،
فهمید قلبش هم ناراحته و تند تند می زنه و فریاد می کشه
فهمید قلبش خسته شده از اینهمه التماس
فهمید قلبش دیگه دوست نداره که دوست داشته باشهو حتی دوست داشته بشه
که انقدر عشق داد و بی تفاوتی گرفت، انقدر مهر بخشید و کینه جایگزین کرد
که به قدری فریاد زد و سکوت شنیده شد، که خسته شد و اونم مرد.
همون روز بود که متوجه شد روحش هم مرده
روح مهربان و آزادش وقتی اسیر باید و نباید های مسخره شد
روزی که فهمید دیگه حقی برای خواستن و خواسته شدن نداره
خودکشی کرد و مرد
اینجا بود که شروع کرد به خندیدن به زن دل مرده ای که روحش هم تموم شده بود
بلند بلند ...
اما دید چشمهای بی حالتش دارن می بارن، و لبهاش خندیدن رو فراموش کردن
با خودش گفت چه بهتر! مردن هم راه حلیه و شروع کرد به بیشتر مردن
نقاب لبخندش رو روی صورتش گذاشت و با همون رفت جلوی آینه
ماهها گذشت
اون زن به همون نقاب خوشگل و طلایی خو گرفت و این نقاب شد همه چیزش
درد می کشید اما راضی بود که هیچکس نمی فهمه در درون ش چی می گذره.
اما یک روز نقابش افتاد و شکست
و دیدن چهره ی واقعی آدمی خسته و از نفس افتاده، اونو ترسوند
این منم؟
فریاد می کشید ... گریه می کرد ... حتی آینه رو شکست
اما یادش موند که تصویر پریشون داخل آینه رو و چهره ی روحش رو که چه قدر درهم شکسته س
و قلبی که همچنان داشت می مرد و فریاد می کشید
...
حالا یکسال از اون روزها می گذره
اون زن دیگه نقاب نداره
اوایل سخت بود دیدن اون چهره ی زار و مرده
اما بهش عادت کرد و سعی کرد ترمیمش کنه
و تیمار کرد روح خسته و بیمارش رو، و گوش کرد به صدای فریادهای دلش
و گذاشت تمام دردهاش ذره ذره از وجودش بیرون بریزن
...
امروز دوباره رفت جلوی آینه
زنی رو دید با چشمهای درخشان و نگاه راسخ
ورمهای اندامش از بین رفته، موهای سرش رو به زیبایی شانه کرده
و لبخند زندگی در لبهاش جای گرفته
زنی رو دید زنده، ایستاده، محکم، با قلبی دردناک و زخم خورده اما پر تپش، با روحی خسته اما امیدوار
درسته! اون زن شروع کرده به زنده بودن و زندگی کردن
این روزها می دونه از زندگی چی می خواد هرچند هنوز خیلی وقتها کم می یاره
این روزها خود خودشه، هر چند یه وقتایی غیر قابل تحمل
اگه فریاد می زنه، اگه می خنده، اگه خوشحاله یا ناراحت
دیگه حاضر نیست نقاب بزنه و خودش نباشه
دیگه چیزی نمونده به روزی که بیاد و بگه
تموم شد ... راحت شدم ... این منم، خودِ خودِ خودم ... و من چه قدر خوشبختم
.............
این وبلاگ یکساله شد
بودن در این دنیای مجازی خیلی چیزها رو به من یاد داد. دوستان خوبی پیدا کردم ... حرفهای خوبی شنیدم ... با آدمهای اینجا زندگی کردم و قد کشیدم و بزرگ شدم ... باهاشون گریه کردم و خندیدم ... درد دل کردم و سبک شدم و فهمیدم آدمهای این دنیا رو خیلی بیشتر از اون آدمای ملموس اما خودخواه و دو رو اطرافم دوست دارم.
کسایی که به جای سرزنش کردن گوش کردن و سر تکون دادن و همدردی کردن و در آخر دستاشون رو به سمتم دراز کردن تا بیشتر از این سقوط نکنم. و هرگز دستام رو رها نکردن.
دوستان خوبم برای بودنتون، همراهی تون، همدردی تون، محبت هاتون ممنونم
براتون شادکامی و آرامش آرزو می کنم.
و یادتون باشه که دوستتون دارم.
امروز روز مادره
مامان من فردا با بابا می ریم برات کادو می گیریم، بعد که اومدم می یام بهت می گم
مامان روزت مبارک
روز مامان
نه!!! روز مادر
این ها رو دخترم بهم گفت دختر کوچولویی که در کمتر از سه ماه دیگر 3 سال ش تموم می شه
دختر کوچولویی که از روز سه شنبه ذوق روز مادر و جشن شنبه رو داشت
که فکر می کرد قراره کیک داشته باشیم و بادکنک و یه عالمه نوار رنگی
و موسیقی و کاغذ کادو
روز مادر اومد و رفت
مثل تمام مناسبت های دیگه
نه از کیک خبری بود و نه از بادکنک و نه روبان های رنگی و نه موسیقی
درسته که روز جمعه ی من در سکوت و لبخند های کج سپری شد
درسته که باز در پاسخ به اعتراض من که البته این بار خیلی آروم و دوستانه نبود،
فریاد کشیدی و تا نیمه جمله معروف ت "همینی که هست" رو تکرار کردی و بقیه اش را بلعیدی
شاید دیدی در نگاهم که منتظر ادامه اش بودم تا به آتش بکشم همه ی زندگی را که در اون در حال سوختنم
درسته که سایه شک و اطمینان هر لحظه بیشتر از قبل بهم نزدیک میشه
درسته که باز دیدم و باز چشمام رو بستم و باز سکوت کردم و باز لال شدم و باز ... باز ... باز ...
اما ممنونم ازت که دل دخترکم رو نشکستی و بهش اجازه دادی اون چیزی رو که دوست داره به عنوان هدیه روز مادر! به مامانش هدیه بده
هر چند دخترکم مونده بود که چرا این کادو حتی تو کیسه هم نیست چه برسه به لفافه رنگی
و باز ممنونم ازت که لااقل خودت اعتراف کردی که خوب می دونی توی مهمونیهای کذایی که به زور مجبورم می کنی به همراهی،
به من خوش نمی گذره و اعتقاد داری که
"نه! حتما که نباید خوش بگذره "
و باز ممنونم ازت که خیلی راحت و ساده گفتی که
"باهات زندگی می کنم چون زنمی!" زن!!!!
و باز ممنونم که دیگه برای مسافرت های یکی دو روزه ت در حالیکه اصلا قصد نداری با هم بریم
بی خودی اصرار به اومدنم نمی کنی و فقط اطلاع می دی که نیستی
و ممنونم که وقتی در مورد دوستت حرف می زنم اصرار نداری که بگی
" نه! این مثل بقیه س"
و ممنونم که دیگه اصراری نداری به عشق، به دوست داشتن
و ممنونم که بالاخره فهمیدی که سکوتم از رضایت نیست و برات هم اصلا مهم نیست
حالا خیالم راحت تره
حالا آرومترم
سبک ترم حتی نوع اشکهام هم فرق کرده
حالا دیگه مطمئنم این دندون خراب، درست شدنی نیست
عصب کشی شده و باز درد می کنه جاش ... به نظرم باید از ریشه دراورده بشه ...
که اگر هم بمونه دیگه بودنش به درد من نمی خوره
حالا دیگه امیدوارم ... امیدوارم بتونم زندگی کنم کمی ... امیدوارم ... امیدوارم
می دانی
زمانه ی بدی ست
پر از دروغ و نیرنگ
پر از نامردی و خیانت
زمانه ی بدی ست
تنهایی و سکوت و درد
گریه و هق هق و ناله های خاموش شبانه
نمی خواهم از برخاستن و نشستن ها بگویم
نمی خواهم از تاریکی شبهای پر کابوس
نمی خواهم از کشداری روزهای بی پایان بگویم
نه اینبار حرفی از ماندن و رفتن نیست
حرف امروز من
حکایت عشق است
نه عشقی سوزنده و عطشناک
که درد می آفریند و مرهمش مرگ است
داستان دوستی و صفاست
نه قصه ی دلدادگی و وصال
که آخرش ناامیدی و هجران است
تنها ماجرای قلب ساده ایست
که با همه ی خوش باوری هایش باز
مهر می ورزد و صداقت می کارد
مهربانی می بخشد و یکدلی جستجو می کند
و در ازای همه ی این تنها داشته هایش
چه امیدوار دوستی را جستجو می کند
و قلبی ساده و صادق
که عشق تلنبار شده در درونش را
در لفافه ای از لبخند و محبت
به او هدیه کند
فقط همین
زندگی جریان داره
تند و پرشتاب از ما میگذره
شدم مثل زمین
دور خودم می گردم و روزها و شبهام رو به هم می رسونم
زنده م
نفس می کشم
و دروغ چرا یه وقتایی
یه وقتایی توی لحظه های زنده بودنم زندگی می کنم
یه وقتایی تمام دغدغه هام رو می زارم کنار
افکارم رو فراموش می کنم
و سعی می کنم توی لحظه ... توی همون لحظه زندگی کنم
و همون لحظه های کم و کوتاه هستند که بهم انرژی ادامه دادن این راه رو می دن
یه لحظه هایی که دوست دارم زمان در اونها متوقف بشه
یه وقتایی دلم لک می زنه واسه عاشق بودن و عاشقانه نوشتن
برای سرخی گونه و برق نگاه
برای لرزش دست و تپیدن دل برای یه خواب آرام
برای ...
برای ...
اگر اگر تو بگذاری بی معرفت
دگر مرا صدا مکن
مرا ز جام باده ام جدا مکن
که جام من به من جواب می دهد
به من کلید شهر خواب می دهد
درون خوابهای من
توئی و دستهای مهربان
توئی و عهدهای استوار
و هرچه هست، عاشقانه پایدار
برو مرا صدا مکن
زکوچه خوابهای سایه پرورم دگر مرا جدا مکن
صدا مکن
چو سایه بگذر از سرم
مرا ز سایه های دوستی سوا مکن
چه حاصلی ز شمعهای بی فروغ
ز خنده ها ز بوسه ها
چه حاصلی
ز گفته های سر به سر دروغ؟
تو از روندگان راه عشق نیستی
تو نیستی ز دلشکستگان
بگیر راه خویش و تن رها کن از بلا
چو من، دل رمیده طالب بلا مکن
تن سلامتت به درد مبتلا مکن
مرا به قصه های کودکانه در شبان هول جدا مکن
از این غم قدیم از غم ندیم صدا مکن
دگر ترانه سر، درین شبان دیر پا مکن
بخواب نازنین من، بخواب ناز
که من تمام شب نخفته ام
تمام شب به جام و جان
جز این سخن نگفته ام
وفا کن ای دل جفا کشیده، باز
ولی وفا به یار بی وفا مکن
سیاوش کسرایی
با صدای زیبا و آرام بخش سالار عقیلی
می دونید چیه ؟
خسته ام خسته
از دروغهای ریز و درشت
از نگاههای سرد
از دوستت دارمهای ظاهری
از نیرنگ و فریب
کم آوردم رسما
از خودم، از غرغر کردن، از این بی عرضگی و دست دست کردن
دیگه حالم به هم می خوره
خیلی تلخم امروز
راستی اگر دوست داشتید می توانید به اینجا هم سری بزنید ...
سلام
مونده تو دلم داره خفه م می کنه
نمی شه که به زبون آورد اما می شه که نوشت
امروز صبح دلم گرفت خیلی زیاد
انقدر که بغض کردم و به جای اینکه از خونه بیام بیرون نشستم روی مبل
شوکه شدم
جا خوردم
چند لحظه بعد که آروم تر شدم راه افتادم
اما مونده تو دلم
هنوز با دیدن یکسری رفتارها و شنیدن بعضی حرفها جا می خورم
یاد اون پدر افتادم که برای پسرش نوشت
یادت باشه همیشه دروغ ها و پنهان کاری های کوچیک و بی دلیل، بی اعتمادی های بزرگ رو بوجود میارن
و ای کاش ما هم یادمون بمونه ...
درک نمی کنم
اما می پذیرم که همینه
که بازم بی خیال که بازم می گذرم
که باز می یام تو فضای باز و هوای لطیف بهار رو یه نفس می کشم تو سینه
و همون موقع بغضم رو هم قورت می دم
و با خودم تکرار می کنم
بی خیال بابا! روزت رو خراب نکن به خدا ارزش نداره
آروم باش و لبخند بزن
یه موسیقی ملایم گوش می دم، چه قدر آرامبخشه وقتی با صدای بلند تکرار می کنه
دلم هوای آفتاب می کند ...
توی ذهنم جستجو می کنم تا یادم بیاد این شعراز کیه یادم نمی یاد اما ناخودآگاه با خواننده (سالار عقیلی) تکرار می کنم ... دلم هوای آفتاب می کند ... دلم
هواي توست در سرم
اگر چه اين سمند عمر زير ران ناتوان من
به سوي ديگري شتاب مي کند
نه آشنا نه همدمي
نه شانه اي ز دوستي که سر نهي بر آن دمي
تويي و رنج و بيم تو
تويي و بي پناهي عظيم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه ها و کوچه ها نه راه آشناست
نه اين زبان گفتگو زبان دلپذير ماست
تو و هزار درد بي دوا
تو و هزار حرف بي جواب
کجا روي؟ به هر که رو کني تو را جواب مي کند
چراغ مرد خسته را
کسي نمي فروزد از حضور خويش
کسش به نام و نامه و پيام
نوازشي نمي دهد
اگر چه اشک نيم شب
گهي ثواب مي کند
ولي من اي ديار روشني
دلم چو شامگاه توست
به سينه ام اجاق شعله خواه توست
نگفتمت دلم هواي آفتاب مي کند؟
یادم افتاد شاعر مهدی اخوان ثالث
راستی این پست رو از دست ندین لرزه بر ایمان نوشته آیدای نازنینم
کنار خیابون ایستاده بود و ماشینهای منتظر پشت چراغ قرمز چهارراه رو نگاه می کرد. خط عابر پیاده کمی بالاتر بود و پل عابر پیاده کمی جلوتر. همون موقع دیدمش ... نمی دونم چرا توجهم رو جلب کرد شاید بخاطر توصیه بابا که همیشه می گه قبل از حرکت تا چندین متر جلوتر حواست به عابرای پیاده باشه ...
انقدر ایستاد و محتویات کیف پولش رو زیر و رو کرد که چراغ سواره سبز شد و چراغ عابر قرمز! همون موقع راه افتاد ... نیسان آبیه بغل دست من رو رد کرد و بعد ماشین من رو ... رسید به کامیون بغل دستی ازین کوچیک ها ... و دیدم که اون رو هم رد کرد. ولی وقتی کامیون به چپ پیچید جلوی من سبز شد.
نمی دونم چطوری ترمز کردم و دستی رو کشیدم! حتی فرصت بوق زدن نبود. . نالیدم: "وای حاج آقا"
باهاش چند متری فاصله داشتم به موقع ترمز کردم هر چند سرعتی هم نداشتم. ماشین که متوقف شد او هم ایستاد.حالا بهتر می دیدمش. یه پیرمرد نه یه اقایی حدود 50 ساله اما بسیار عبوس و بداخلاق ... سعی کردم آروم بشم تا رد بشه ...
اما او به جای اینکه راه بیفته داشت فریاد می زد. پنجره ماشین پایین بود و من به وضوح صداش رو می شنیدم ... اما نه انگار، داشت با صدای بلند احوال خانواده بخصوص خواهر ها و مادرم رو می پرسید!
مات و مبهوت نگاش کردم ... خواستم بگم "حاج آقا این آخری که گفتی با من نسبتی نداره شاید از اقوام ماشین قبلیه باشه! "اما حقیقتش ترسیدم ازش ... همونطور که داشت با صدای بلند اصطلاحات فرهنگی رو (که بعضی ش رو اصلا نشنیده بودم ) بهم آموزش می داد راه افتاد.
نفسم گرفت ... دوباره جیغ یه ترمز و یه بوق کشدار بلند ... حالا نوبت خانواده بغلی بود ... اما راننده ماشین بغلی هم گویا دلتنگ خانواده پیرمرد شده بود.
تمام اون روز به این فکر می کردم که چند نفر از ما روزمون رو اینطوری شروع می کنیم
مهم نیست کدوم طرف داستان باشیم و کی مقصره ... مهم اینه که هر دو طرف ماجرا با اعصابی خورد به محل کارشون می رسن. باز هم خوش به حال اون پیرمرد بداخلاق که خشم و عصبانیتش رو تخلیه کرد هر چند به روشی غلط. اما آدمایی مثل من که یاد گرفتند همیشه لبخند بزنن و سکوت کنن و با کسی مجادله نکنن چی به سرشون می یاد و البته اطرافیانشون ...
به این فکر می کردم که چی باعث شده که اون آدم صبح اول وقت انقدر عصبی و بدخلق باشه ... به اینکه چی به سرمون می یاد توی این شلوغی و روزهای پردردسر و روزگار سخت
همه ی اینا رو گفتم که به اینجا برسم یادمون باشه که اگه کسی رو دیدیم که اینجور عصبی و پرخاشگر شده کاری به کارش نداشته باشیم بگذاریم تمام انرژی منفی ش رو تخلیه کنه و بره ... و البته سعی کنیم اثر نگیریم ازش و ما هم شروع نکنیم به موج منفی پراکنی ... سعی که می شه کرد؟!
من همین کار رو کردم. وقتی که توی خیابون سمت راستی پیچیدم و دیگه نه دیدمش و نه صداش رو شنیدم لبخند زدم و با خودم گفتم:" خوب! لااقل کلی حرفهای خوب خوب یاد گرفتم" و خوشحال بودم از اینکه دخترکم خوابه هنوز.
البته از اون جاییکه دانش اموز خوبی هستم یکساعت بعد در جواب درد دلهای همکارم در مورد یه سازمان وابسته که به درخواستش ترتیب اثر نداده بودند و فقط برای همدردی و تقریبا با صدای بلند گفتم:" بی پدر مادرها" !!!!!!!
دوباره به آغوش سکوتی پناه آورده ام که خوب می دانم
دشمن سر سخت من است
نمی دانم کدامش بهتر ست
فریاد های در گلو حبس شده و سکوتی پرهیاهو
یا سکوت شکسته شده با هق هق های خفه
فصل سرد با تو بودن
خزان آرامشم
شکوفایی دلتنگی
و کشداری تابستان تنهایی
برمی خیزم ... جلو می آیی و دوباره وعده می دهی
می نشینم ... لبخند می زنی و از فردا دوباره به راه خود می روی
برمی خیزم و باز ... دوباره می نشینم و باز ...
تا کی می خواهی بازی کنی
خسته شدم ... می خواهم کمی زندگی کنم اگر تو بگذاری
تمام سلولهای جسم و روحم کش می آیند این روزها
کشدار تر از تمام تابستانهایی که گذشت
و یخ می زنند زیر سرمای نگاهت
مثل یلدای سرد و زمستانی
و همچون ویرانه ای فرومی ریزند زیر شلاق کلمات تلخت
مثل برگهای زرد در معرض هجوم بادهای پاییزی
...
باور نمی کنم که روزی می خواستم در زیر سایه سار عشق تو
بهاری شوم
باور نمی کنم
...
.
.
بعدا نوشت:
تکلیف هوا مشخص نیست
یه لحظه بارونی
یه لحظه آفتابی
یه لحظه توفانی
می گن این از مشخصات بهاره
حال و هوای منم همینطوریه
یعنی منم بهاری دارم میشم؟
دل که می گیره گرفته دیگه
ربطی نداره به تاریخ و روز و ماه و سال
نه به هورمونهای زنانگی ربطی داره نه به شرایط جوی
هوای دلت که ابری می شه
تمام دنیا هم که آفتابی باشه
باز هم دل گرفته س
دل که می گیره
هوای چشمات هم ابری می شه
هر چند یاد گرفتی چطور توی این محیط پرهیاهو و شلوغ
اشک چشمات رو و غم نگاهت رو توی یه لبخند خیلی شیک پنهان کنی
دل که می گیره باز هوا کم می یاری
نفس ... نفس ... نفس
انقدر سخت نفس می کشی که باورت می شه آلرژی دوباره برگشته
دل که می گیره گلوت خشک می شه
وقتی حرف می زنی یه خش می یفته توی صدات
و کسی که فقط یکبار صدات رو شنیده باشه
می فهمه که صاحب این صدا همون قبلیه نیست
پس تو مجبوری سکوت کنی و باز لبخند بزنی
دل که می گیره تمرکز نداری
تمام انرژی ت صرف این می شه که یادت بیاد 2 + 2 می شه چهار
و پس از کلی تلاش می نویسی 7
دل که می گیره دست خودت نیست
دوباره یادت می ره که چه روزای خوبی رو پشت سر گذاشتی
یادت می ره که یه دوست خوب و عزیز اون دور دورها همیشه حواسش بهت هست
که می تونه با اون صدای نفس گیرش ... نفست رو بند بیاره
که می تونه کاری کنه با بغض بخندی
که می تونه یادت بیاره هنوزم می شه عاشق بود
که می تونه دلت رو توی دستش بگیره و ازین شلوغی و ازدحام بیرون ببره
که می تونه دلت رو به دیدن ستاره های چشمک زن کویر
ساحل امن دریا
سکوت دلچسب جنگل
که می تونه دلت رو به هر جایی که دلت می خواد ببره
که می تونه خیلی خوب یادت بیاره که خدا ... خدا ... خدا همیشه و همیشه و همیشه حواسش بهت هست
دل که می گیره ... خیلی چیزها عوض می شه برات
خیلی حس های خوب رو از دست می دی
دوباره احساس تنهایی خفه ت می کنه
دوباره دلتنگ می شی
دوباره و دوباره و دوباره
اما نه ... انگار که یادم نرفته دوست خوبم رو
انگار که از اون نوشتن هم حتی حالم رو بهتر می کنه
انگار که با یادآوری ش یه حس شیرین می دوه زیر پوستم
و این حس دوست داشتنی کنار می زنه اینهمه حس تلخ گزنده رو
که انگار ... که انگار ... دوباره یادت می یاد که هنوز زنده ای
که این دل با تمام گرفتگی ش و دلتنگیهاش هنوز حس داره تو رگهاش
و یاد خدا می یفتی دوباره ... دست دلت رو می گیری و می بری سمت خدا
می گی آ خدا دلم سپرده دست تو
دست تو و بنده ی تو
خدا بهت لبخند می زنه و باز
یه لبخند می شینه گوشه ی لبت
و دلت این بار ... بی هوا و با فراموشکاریه همه ی دغدغه هاش
رو به سمت روشنایی و نور قهقهه می زنه.
چند روز پیش وقتی که داشتم یادگاری های گذشته رو زیر و رو می کردم یه تیکه کاغذ مچاله شده و خط خطی منو یاد یه دوست قدیمی انداخت. اسمش مهم نیست اما رسمش چرا.
"شباهنگ" یه پرنده کوچیک و شب رو که به سمت نور حرکت می کنه و شباهنگِ من به سمت ستاره ی زندگی ش در حرکت بود.
با خودم قرار گذاشتم که هرگز فریب ظاهر آدمها رو نخورم و به جای توجه به رنگ و لعاب های صورتکشون، خورشید قلبشون رو ببینم و سمت اون حرکت کنم. تا اینکه بالاخره خورشید زندگیم رو پیدا کردم و برای رسیدن به نور و گرماش از خیلی از داشته هام گذشتم و ...
گفتم: "شاید نتونی خودت رو به ستاره برسونی ... اون خیلی دوره"
گفت:" "انقدر می رم تا بهش برسم"
گفتم:"مسیر سخته و راه ناهموار پر از گردباد و مانع ... بیا و بگذر از این عشق "
گفت:" پشت سر می زارم همه رو ... اما از عشق نه، راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست "
گفتم:" اگه رفتی و رسیدی و دیدی که ستاره ی تو نیست چی؟"
گفت:" اگه رفتم و رسیدم ... پس ستاره ی قلب منه"
بالاخره رسیدم به خورشیدی که اینهمه برای رسیدن بهش تلاش کرده بودم ... اما نه از نور خبری بود و نه از گرما ... و آنوقت بود که حقیقت مثل پتک محکم به صورتم خورد ... بانوی آفتاب بی چاره شیفته ی خورشید مقوایی شده بود.
آخر قصه ی ستاره و شباهنگ رو خوب می دونم ... شباهنگ خسته و پریشون میون ستاره های کوچیک بزرگ و نورهای چراغهای لامپا گم شد و ستاره ی منتظر دیگه منتظر هیچ شباهنگی نیست
بانوی آفتاب هر چی منتظر شد که شاید خورشیدش بدرخشه نشد که نشد، چه توقع از خورشید مقوایی. و حالا مثل آفتابگردونی اسیر خاک، پابند یه رشته نامرئی و درخشان و محکم شده
شباهنگ! خبر نداری چه بر سر ستاره ای اومد که برای داشتنش با دنیا جنگیدی و بخاطر آرامشش از قلب و روح و آینده ت گذشتی و من خوشحالم از این بی خبری تو!
نمی دونم این روزا سهم تو از عشق و آرامش چیه که آرزو می کنم سهم تو به اندازه تمام گذشت و مهربونیه ذاتی ت باشه، اما من دارم برای به دست اوردن آرامش به معنای واقعی کلمه می جنگم و انگار "روزگار بهتری در راهست"
امیدوارم الان در کنار تک ستاره ی قلبت به آرامش رسیده باشی و من منتظرم تا بادهای وزنده، ابرها رو از جلوی صورت خورشید زندگیم کنار بزنه
نمی دونم شاید هم مجبور بشم "توفان" به پا کنم
دلم می خواد به رسم خودت برم روی یه تپه ی بلند توی یه دشت وسیع و با همون قدرتی که تو برام تعریف کردی رو به همه ی آدمهای دنیا که منتظر زمین خوردنم بودند و هستند هنوز، فریاد بزنم:
" های مردم، من هنوز زنده ام"
سلام به همه
دلم برای همتون تنگ شده بود
نمی تونم برای برخی دوستان بلاگفایی کامنت بگذارم، نبودنم رو حمل بر بی معرفتی م نکنین
برای مخاطب خاص
یاس وحشی عزیز انتشار پست فوق العاده شما در روزنامه جام جم نشان می دهد که من اشتباه نکردم روزی که به شما گفتم شاهکار می نویسید.
این حداقل آن چیزی ست که لیاقتش را دارید. از نظر من همه ی نوشته های شما زیبا و شایسته انتشار هستند.
قلمتان مانا
امروز بهار به طور کاملا رسمی خودش رو نشون داد
بارونی که امروز می باره بهاریه و دیگه ردپایی از زمستون نداره
حالا دیگه وقتشه پنجره ها رو باز کنیم
و اجازه بدیم نسیم بارون خورده ی بهاری وارد خونه هامون بشه
سرمون رو به سمت آسمون ببریم و بارونی بشیم
تا شاید کمی از این طراوت و تازگی به جسم و شاید روح خسته مون برسه
امروز با دیدن هوای ابری و زمین خیس و بارون خورده دوباره هوایی شدم
پنجره رو باز کردم و هوای خوشمزه صبحگاهی رو یه نفس و تا جایی که توان داشتم سر کشیدم
یه حس خوب و خاطره انگیز تمام وجودم رو گرفت
و برای لحظاتی فراموش کردم بغض و ناراحتی رو که این روزا مهمون دائم روحم شده
نمی دونم چرا یاد گذشته افتادم
شاید بخاطر نزدیک شدن به سیزده نوروز
یادش بخیر
امکان نداشت پدر باشه و ما یه روز خاطره انگیز نداشته باشیم
بابا تحت هر شرایطی کاری می کرد که "سیزده بدر" به خوبی برگزار بشه
بابا دلتنگتم خیلی زیاد، با اینکه همین دیروز کنارت بودم
و تو و دختر کوچولوم توی پیاده روی خلوت مشغول بازی بودین
نمی دونم همه ی دخترها بعد از ازدواجشون این طوری دلتنگ می شن
یا بخاطر اینه که تو همیشه منو خیلی خیلی لوس می کردی
همونطور که الان ماه پیشونی منو
یادش بخیر بابا
بیرون رفتن برای ما نیازی به بهانه و تاریخ نداشت
کافی بود تو باشی و ما باشیم و وقت هم داشته باشی
ساعت 5 صبح یا 12 شب
فرقی نمی کرد
خیلی هم مهم نبود کجا باشه
پارک نزدیک خونه یا
یه فضای باز ... یه رودخونه کوچولو ... دو تا درخت
و یه تاب
و من که عاشق تاب بازی بودم
این تاب سیار رو خودت درست کرده بودی
حتی نرمی پارچه مخمل نارنجی که روی تخته چوب کشیده بودی رو یادمه
و اون طناب ابریشمیه طلایی که قلاب می شد به شاخه های درخت
با یادآوری اون روزها دوباره یه حس شیرین می دوه زیر پوستم
و دوباره می خوام بچه بشم
سوار همون تاب توی همون فضای باز
و برم بالا و بالاتر
باد بپیچه لای موهام و من از خوشی ریسه برم
و تو با همون لحن خاص خودت در حالی که داری زغالها رو باد می زنی
و یا کباب رو به سیخ می کشی سرت رو بالا بیاری و بگی
"نیفتی بچه"
و من با همون لجبازیه بچه گانه م بگم " نه! نمی یفتم"
همونطور که الان کوچولوی خودم وقتی بهش می گم "نیفتی بچه"
سرش رو بالا می گیره می گه " نه! نمی یفتم"
و تو قهقهه می زنی از کم آوردن من
دلم تنگه بابا
دلتنگ تو و اون روزا
وقتی که این روزا به صورتت نگاه می کنم که هر روز بیشتر چروک می خوره
و موهای سرت که یک دست سفید شده
از خودم و خودخواهی هام دلخور می شم
بغض می کنم و باز دلم می خواد بیام تو بغلت جا خوش کنم
خیلی حرفها دارم برات ولی ... نمی تونم
تا همینجایی هم که گفتم زیادی گفتم
وقتی درد رو تو چشمات می بینم درد می کشم که می دونم بخاطر منه
و این آزار دهنده س
پس سکوت می کنم و همینطور ذره ذره در درون خودم آب می شم.
بگذریم
این روزا می گذره همونطور که روزهای قبل گذشت تلخ و شیرین
و هر چی هم که فریاد کشیدم
هرچی تکرار کردم
هر چی تلاش کردم
نشد ...
حتی بهار بالاخره خودش رو نشون داد
اما دل من بهاری نشد
حال و هوای سرد و خزون زده ی من
همونطور پریشون و خسته و از نفس افتاده ست
نمی دونم شاید باید یه مدت رها کنم همه چیز رو
نمی دونم شاید هم یک روز از خواب بلند شم و ببینم
بالاخره روحم رها شده از این همه دغدغه های ریز و درشت
و قلبم سبک شده از بار درد و غم و دلتنگی
شایدم باید خودم رو تغییر بدم یا شرایط رو ...
نمی دونم می رسه اون روز ... نمی دونم
| Design By : Pichak |

